هنوز چیزی نشده هر شب کابوس می بینم که این "بعدهای لعنتی" به کجا میرسد.
آخر تو که میدانی من چقدر حساسم مثلا.!
چرا مرتب از آینده حرف میزنی و مرا با این حس ویرانگر رها میکنی؟
باید قدر آن شبهایی که خوابت را می دیدم می دانستم ، تا این کابوسها دوباره رویای شبانه ام را به آتش نکشد.
بازهم مهم نیست...فدای سرت...فدای یک لبخند تو...فدای یک بار صدا زدن نام من از دهان تو...
برچسب:
نویسنده: imi