باد مثل همیشه گیسوان کمند سیاه رنگ او را می بافد، نوازشش می کند و دستش رادر دست مهربان آسمان می گذارد.
کوه آرام و صبور سر او را بر شانه های ستبرش می گذارد و قلبش را التیام می دهد.ماه اما دست در دست ستاره ها دامن سیاه رنگش را پولک باران می کند تا مبادا غصه ایاز این همه سیاهی بر دلش بماند.
آسمان به تمامی او را در بر گرفته و در آغوشش می فشارد و ابرها غبار از نگاهخسته اش می زدایند.
از آن سو لشگری می آید؛ قلبش را نشانه می گیرند.
و ناگهان دستان آسمان به خون می نشیند و فلق در متن حادثه قربانی کردن شب بر سرراه خورشید، آفریده می شود.
دوباره آسمان به سوگ می نشیند و شب دردمندتر از همیشه از آغوش او به زیر میافتد و ....
برچسب:
نویسنده: imi