«آسمان صاف و شب آرام/ بخت خندان وزمان رام»*
این روزها زمین بر وفق مرادم می چرخد و آسمان تسبیح گوی لحظه هایم است، اماتمام من سرشار از دلواپسی غریبی است که گویی موریانه وار به جان ایمانم افتادهاست.
من از این همه خوشبختی که آنچنان احاطه ام کرده اند که نفسم را می گیرند، میترسم و از این روزها که هرگز خورشیدشان را زیر ابر پنهان نکردند، دلگیرم. من ازرها شدگی مضمن و مرموزی می ترسم که هرگز بوی آزادی نداشته است.
این روزها ماه که بر پیشانی آسمان می نشیند با خود می اندیشم، چرا مدت هاست شفقرا نمی بینم؟ چرا ستاره ها، ندیمه های ماه را می گویم، اینگونه بی صدا، بی فریادمی آیند و می روند؟ انگار کسی یا چیزی لبانشان را دوخته است.
هراس من از سکوت مرگبار شب و ترس خفته در نگاه مهتابی است که انگار تاب تابیدنندارد. حالا شب که می شود صدای گزمه زمان را می شنوم که در کوچه پس کوچه هایجوانیم راه می رود و فریاد می زند: «شهر در امن و امان است، آسوده بخوابید.»
اما دلشوره آرامشی که همه شهر را خواب کرده، مدت هاست کابوس من است. ترسم ازروزی است که چشم بگشایم و ببینم تاب رفتن و مبارزه و جوانیم در فریادهای همیشه«آسوده بخوابید» به تاراج رفته است و آنوقت من فرتوت، بی پای رفتن، بی تاب مبارزهو بی اندکی شادابی، باید به هر آنچه که هست، تن دهم.
من از این همه سکوت و آرامش می ترسم...
* شعر کوچه/ فریدون مشیری
برچسب:
نویسنده: imi