به بن بست رسیده ام.
دردناک است که تمام ناامیدی ات را پشت دیوار بلندی ضجه بزنی که آن سویش دریاآرام آرام زندگی را زمزمه می کند
و من در بن بستی اینچنین به آخر خط رسیده ام
این سو منم با خیل انسان هایی که لحظه ها را چون کویری ناتمام درنوردیده اندتا خویش را به دریا بسپارند و دردهایشان را در لایتنهایی نیلگونش بشویند و آن سودریا است که قلبش از این تنهایی عمیق به درد آمده و چشمانش در این انتظار تلخ بهخون نشسته است
این سو ما تمام ناامیدیمان را بر دیوار می کوبیم و آن سو دریا تمام تنهایی اشرا با تن صخره ها سهیم می شود.
این دیوار بلندتر از آن است که بتوان از آن عبور کرد و این بن بست سهمگین تراز آن که توان ویران کردنش را داشته باشیم و امیدمان کمتر از آن است که بشود بربالش سوار شد و تا دریا رفت
همسفرانم بازگشته اند که دریا را بخیل می دانند و امید را وهمی سراب آلود میخوانند؛ این دیوار فرو ریختنی نیست...
من اما صدای دریا را دوست دارم آنقدر که می نشینم و همه خستگی ام را به ترنمصدای آب می سپارم
می شنوم که دریا صدایمان می کند
من صدای افسوس آب را از این همه ناامیدی می شنوم
شب می شود
و من هنوز محو اعجاز موسیقی غریب دریا هستم
مد می شود
دیوار از پایه فرو می ریزد
و بن بست ویران می شود
تا دریا فقط یک غروب راه بود.
برچسب:
نویسنده: imi