خرید بک لینک

به بن بست رسیده ام.

دردناک است که تمام ناامیدی ات را پشت دیوار بلندی ضجه بزنی که آن سویش دریاآرام آرام زندگی را زمزمه می کند

و من در بن بستی اینچنین به آخر خط رسیده ام

این سو منم با خیل انسان هایی که لحظه ها را چون کویری ناتمام درنوردیده اندتا خویش را به دریا بسپارند و دردهایشان را در لایتنهایی نیلگونش بشویند و آن سودریا است که قلبش از این تنهایی عمیق به درد آمده و چشمانش در این انتظار تلخ بهخون نشسته است

این سو ما تمام ناامیدیمان را بر دیوار می کوبیم و آن سو دریا تمام تنهایی اشرا با تن صخره ها سهیم می شود.

این دیوار بلندتر از آن است که بتوان از آن عبور کرد و این بن بست سهمگین تراز آن که توان ویران کردنش را داشته باشیم و امیدمان کمتر از آن است که بشود بربالش سوار شد و تا دریا رفت

همسفرانم بازگشته اند که دریا را بخیل می دانند و امید را وهمی سراب آلود میخوانند؛ این دیوار فرو ریختنی نیست...

من اما صدای دریا را دوست دارم آنقدر که می نشینم و همه خستگی ام را به ترنمصدای آب می سپارم

می شنوم که دریا صدایمان می کند

من صدای افسوس آب را از این همه ناامیدی می شنوم

شب می شود

و من هنوز محو اعجاز موسیقی غریب دریا هستم

مد می شود

دیوار از پایه فرو می ریزد

و بن بست ویران می شود

تا دریا فقط یک غروب راه بود.

برچسب: نویسنده: imi تاريخ: پنجشنبه 2 آبان 1392 ساعت: 3:09

صفحه بندی