خرید بک لینک

این دیوارها چقدر قد کشیده اند و زمین چه تن تب کرده ای دارد.

دستان آسمان، کبود است و چشمان خورشید، آماسیده ...

شاید کابوس می بینم.

من از این دیوارهای بلندی که تا ناکجا قد علم کرده اند، می ترسم. آن هم درروزهایی که کسی نیست تا دستم را بگیرد و از متن این کابوس بیرونم ببرد.

می دانم که کابوس است.

همین دیروز بود که خورشید، نگاه درخشانش را به چشمان فروخزیده من در متنتاریکی دوخته بود و از نور برایم قصه ها می گفت. یکی از همین روزها بود که آسمان،دستان مهربانش را که انگار در خمی از رنگ، نیلگونشان کرده بود، نآتسیتآبر سرم کشید و راز رنگین کمان رادر گوشم زمزمه کرد. این زمین تبدار و بیمار، چند روز پیش تاول های سفرم را مرهم میگذاشت و نویدم می داد که تا همیشه سفر و هنوز رسیدن، هرگز مرا رها نخواهد کرد.

چرا بیدار نمی شوم از این کابوس همواره ...

کسی به من بگوید که قلب مهربان آسمان در کدام حادثه اینگونه کبود شده و زمیندر آماج کدام بیماری اینچنین از پا افتاده است؟ کسی به من بگوید که خورشید را چهکسی داغدار کرد و مهتاب را کدام راهزنان از نگاه آسمان ربودند؟

کسی نیست که مرا از این خواب تلخ بیدار کند...

اما شاید بهتر است بگویم؛

کسی نیست که مرا به رویای شیرین روزهای پیشین بازگرداند.

برچسب: نویسنده: imi تاريخ: پنجشنبه 2 آبان 1392 ساعت: 3:09

صفحه بندی