خرید بک لینک

دخترک را پیشتر وقتی هنوز معصومیت در کودکانگی نگاهش موج میزد، دیده بودم. آنروزها او با همان لباس های مندرس همدهم همیشگی کوچه بود. صبح که می شد، مادرش میرفت، نان آور بود و زحمتکش  

خانه شان بی سایبان پدر، آفتاب سوخته فقر بود و آرام آرام بی حضور کمرنگ مادر،مهتاب کم سویش را هم از دست داد. دخترک بزرگتر شد و مادر خمیده تر ...

مادرش که مرد، تا قبر بدرقه اش کردیم. انگشت شمار بودیم و او در جمع آدم هاییکه تعدادشان حتی به ده نفر هم نمی رسید و در ولوله تلخ تنهایی دخترک به مرگ رفت.او تنها شد با سرپناهی که فقط استخوان هایی آهنی و پوسته ای نازک از آجر برایشباقی مانده بود.

کسی نمانده بود برایش. اول مدرسه را رها کرد و بعد ...

نمی دانم چه شد اما کمی بعد رنگ عوض کرد، خانه اش را هم...

او برای همیشه رفت و هنوز همان قفل بزرگ بر دهان خشک خانه باقی است.

و امروز دخترک، همان دخترک معصوم، کنار خیابان ...

گاهی فکر می کنم نان حلالی که بر داغی پینه دستان مادرش پخته می شد، هرگز حریفحرامی فقر نشد...

دخترک خیلی زود از دست رفت.

برچسب: نویسنده: imi تاريخ: پنجشنبه 2 آبان 1392 ساعت: 3:09

صفحه بندی