فردا ماه سلاخیشده را از دار به زیر می کشند و خون ستاره ها را در جشن طلوع می شویند و آنگاه روزمی شود. دوباره خورشید وقیح و پرده در پرده از اسرار زمین بر می دارد و او را درجمع خاکیان و افلاکیان رسوا می کند.
می بینی هر روزقصه زشت خورشید و هر شب روایت تلخ ماه تکرار می شود و من در تکرارهای هر روز بهتحلیل می رود و شبها از هول قصه ماه و غصه ستاره فراموش می کنم که باید چشمانم رابه خواب بسپارم.
اما حالا هر بارکنار توام کودکیهایم را برایم تکرار می کنی تا از شب و دار و صلیب نهراسم و قصههفت آسمان را چنان با عشق برایم نجوا میکنی که یادم می رود در آسمان چه غوغایی به پاست.
شهرزاد قصه گویمن! نگاه همیشه مضطربت, وقتی از شبهای تنهایی می ترسم از پرچین دروغهای مادرانه اتسر می کشد و در من ایمان می ریزد. آمدنت عجیب ترین بهار را پای پنجره های خستهاتاقم می ریزد و من سرشار از تو و لبریز از عطر یاسهای مهربانیت پنجره می چینم.
اما وای از روزیکه چشمانت از لای انگشتان سیاه شب به نگاهم خیره نشود, آنوقت انگشتان خاکی ام رابا کدام جسارت به ضریح گرم نگاه بارانیت بسپارم. آن وقت میخکهای دلم ـ که همیشهدوریت را اشک می ریزند ـ از طراوت کدام نگاه جان بخشم.
وای از آن روزیکه تو در خوابهای بیداری ام قصه نریزی. خوب می دانی که تا هر چه قصه هست بر لبانتو خوابم نمی برد. پس مرا که از سرزمین برف و قندیل و تگرگ می آیم در گرمای وجودتذوب کن و چشمان خیره مانده به دوزخ تنهایی ام را در آرامش مادرانه نگاهت تکثیر کنکه من از ندیدنهای مکررت می ترسم و از ننوشتن تو می هراسم.
مادر باز همبرایم قصه بگو و هر روز در گوشم زمزمه کن که تو از نسل شهرزادهای مضطرب قصه گویی.همانها که چشمان خیره مانده به دوزخ تنهایی را در بیشه دامن گستر نگاهشان رها میکنند و عطر عشق را با مشامشان آشتی می دهند.
دوباره در گوشمزمزمه کن شهرزاد قصه گوی مهربانم!
پی نوشت اول:
روز زن را به همه مادران و زنان سرزمینم تبریک میگویم. سهممادرم که مهربانترین بهاربانوی دنیاست از این شادباش بیش از سایرین است. به سهبا وسایه هم تبریک می گویم و دست مهربانشان را می بوسم.
پی نوشت دوم: باز هم یک پست تکراری
برچسب:
نویسنده: imi