آسمان تب کرده این روزها انگار تمام تنهایی ام را تا آخرین نفس های خورشیدامتداد می دهد. من اما سرافراخته از پلاسیدگی این روزهای کشدار و تب کرده، خودم رابه تو می رسانم. خسته نیستم و هیچ حادثه ای دلگیرم نمی کند. درد را جایی دردورترین زوایای قلبم دفن کرده ام و دلتنگی هایم را به دست همین نسیم گذرای هر روزهداده ام. به او سپرده ام که آنها را به آب بسپارد. می گویند آب رازدار دلتنگی هااست.
این روزها تمام لحظه هایم را نذر شادی تو کرده ام. چه فرقی می کند که آفتابکنج شب خانه چشمان من بازگشته یا نه؟ چه تفاوتی دارد که چرخ روزگار بر وفقآرزوهایم می چرخد یا نه؟
تفاوتی ندارد کوچکمرد بزرگ من!
تا تو هستی تلخ ترین حادثه ها را هم می توان در چشمان تو به خوب تعبیر کرد. منهمه لحظه هایم را با نگاه تو استخاره کرده ام. بد به دلت راه نده، خوب آمده برایهمه این لحظه هایی که با تو می گذرند.
پسرک نازنینم!
یادت باشد که دستان تو تفال همیشگی عشقند برای من؛ حتی اگر تقدیر درد را ازصفحه روزگارم نزداید، باز هم می توانم آرزوهای دیر و دورم را به معصومیت بکردستانت دخیل ببندم. تو دار الشفای همه زخم های منی.
دلبندم!
روزهایی که پیش روست شاید برایمان رویا رقم زند، اما باید منتظر کابوس ها،سختی ها و غم ها هم باشیم. هر چه هست من به استواری ات ایمان دارم. فردا تو رامردی می بینم که تکیه گاه تن رنجور و زخم خورده ام خواهی شد و عشق را در متنمادرانگی هایم خواهی خواند و به من خواهی گفت: «نگران نباش، من کنارت هستم»
برچسب:
نویسنده: imi