خرید بک لینک

از این همه غروب خسته ام

در امتداد طلوع نشسته ام و آمدن آفتاب را لحظه می شمارم ...

از این شبزدگی ناتمام بیزارم.

دلم یک آسمان آفتاب می خواهد.

نگاهم کن ...

من به هر کجا که می روم بذر خورشید می کارم و از هر مزرعه ای دانه نور می چینم،اما هر بار دستانم پر می شود از قطره های سیاه شب و توبره ام سرشار می شود ازستاره های نیم سوخته.

به من نگاه کن ...

در عمق لبخندهای گاه و بیگاهم بغضی عمیق خفته است، بگذار چشمانم کمی نوربگریند.

مرا با این همه تاریکی در عمق خودم جا نگذار؛ دستانم را بگیر.

خوب می دانم که راهت از خانه خورشید می گذرد، مرا از این غربت بی آفتاب بهموطن یک طلوع تازه ببر ...

من از این شبزدگی مکرر بیزارم ....

 

پی نوشت 1: فکر که می کنم می بینم چه همسفر نور باشم و چه همخانه تاریکی،تفاوتی ندارد. پیشترها خدا خورشید را در نگاه معصوم پسرک دوست داشتنی ام به منهدیه داده است. اینها همه بهانه ای برای نوشتن است و بس ...

پی نوشت 2: دلم می خواهد همه دلتنگی ها و دردها و شادیهایم را در سفره واژههایی ناب بتکانم و آن را همینجا در همین خانه مردابی بگسترانم اما افسوس این روزهاواژه ها هم با من راه نمی آیند.

برچسب: نویسنده: imi تاريخ: پنجشنبه 2 آبان 1392 ساعت: 3:09

صفحه بندی