خرید بک لینک

میدونید دوستای گلم همیشه سکوت و تنهایی بد نیست...میتونیم به نحو احسن ازش استفاده کنیم...البته من خیی تو خونه تنها نیستما...چهارشنبه عصر تا جمعه آخر شب ها رو که خونه ی پدر من هستیم و معمولا سه وعده در هفته هم خونه ی پدری همسرم هستیم و دو شنبه ها هم از صبح تا شب عشقم خونه است و پیش همیم و تنها نیستم و بجز اینا استخر و کلاس عکاسی هم میرم...ولی ممکنه در هفته چند ساعتی رو وقت اضافه داشته باشم که اونم با مطالعه و گردش تو سایتای آشپزی و خانه داری و پزشکی و صفحه هایی که در رابطه با رشته تحصیلیم هست میگذرونم...پارسال قبل از عروسی مون کلی احساسات ضد و نقیض داشتم که آزارام میداد...از طرفی غرق در خوشحالی بودم از اینکه قراره کمتر از چند روز دیگه بریم زیر یه سقف و از طرفی هم دلهره ی شدیدی وجودمو فرا گرفته بود...حس دوری از خانواده بدجور نگرانم میکرد،نمیدونستم چی در انتظارمه،نمیدونستم میتونم دوری از خانوادمو و شهری که توش بزرگ شدم رو طاقت بیارم یا نه؟؟!

افکار مزاحم تو ذهنم موج میزد و منو بیشتر دچار تشویش میکرد،فقط خدا میدونه که چه روزا و شبای پر استرسی رو سپری کردم ولی از طرف دیگه هم خیالم از تکیه گاه زندگی راحت بود...میدونستم میتونم همه جوره بهش تکیه کنم و خودمو بعد از خدا بسپارم به دستش،اون روزا دلم میخواست زمان زود بگذره و من از اون حال و هوا خارج شم،اون روزا گذشتن!!!

خیلی زودتر از چیزی که فکرشو میکردم سپری شدن...!!!

و امروز که یه سال و 56 روز از ازدواجمون میگذره خودمو خوشبخت میدونم...از اون همه استرس و اضطراب خبری نیست چون کنار مردی هستم که عاشقانه دوستم داره و دوستش دارم...یه وقتایی تو زندگی مون دچار نگرانی میشیم چون نمیدونیم راهی که پیش رو داریم به کجا میره،چون قبلا اون حس رو تجربه نکردیم همینم موجب دلهره ی اونروزای من شده بود ولی الان خداروشاکرم بخاطر آرامش و امنیت و عشق و احترامی که از طرف همراه زندگیم نصیبم کرده...مطمئنم منو همسرم آینده ایی خیلی روشن تر انتظارمونو میکشه...

خداروشکر میکنم که زندگی مون تو قشنگ ترین حالت ممکنه...اهداف بزرگ و دست یافتنی زیادی تو فکر منو همسرم هست که با توکل به خدا و تلاش همه رو به مرحله ی انجام میرسونیم.

آینده ی شغلی همسرم خداروشکر خیلی خوبه...قرار نیست ما هم تا آخر عمرمون تو قم زندگی کنیم،ایشالله بعد از طی شدن یه پرسه ی زمانی برمیگردیم تهران...هرچند الان بعد از گذشت یک سال با حال و هوای این شهر کنار اومدم...بازم خداروشکر که خانواده ی همسرم ماهن و همه جوره هوامو داشتن و نذاشتن احساس تنهایی کنم،باز هم خداروشکر که فاصله زمانی من با خانوادم کمتر از دو ساعته...این یعنی اینکه هر ساعتی اراده کنم که خانوادمو ببینم ظرف مدت دوساعت دیگه میتونم پیششون باشم و همسرم با جون و دل این مسیرو هر هفته و گاهی چندبار در هفته تردد میکنه فقط بخاطر علاقه و محبتی که نسبت به من داره...

با صبر میتونیم همه چیزو بسازیم دوستای گلم...چیزای ارزشمند با صبر بدست میان...هر چه صبور تر باشیم نتیجه ی کارمون بهتر و رضایت بخش تر خواهد بود.

با همه وجودم خداروشاکرم بخاطر همه ی نعمتایی که به من عطا کرده...

پی نوشت 1:فردا ظهر راهی خونه ی پدریم هستیم و شب یلدا رو کنار عزیزانم میگذرونیم و دوشنبه آخر شب برمیگردیم خونمون به همین دلیل آخر هفته موندیم خونه ی خودمون و...نهار و شام امروز هم دستپخت همسرجانمان را خوردیم و بسی خوشمزه بود...ظرفا رو هم عشقم شست...خلاصه امروز دست به سیا و سفید نزدم!

پی نوشت2:قصدم از نوشتن این پست اول این بود که به خودم یادآوری کنم نعمتایی که دارم و برام تکراری نشن.

دوم اینکه بدونم روزای دلهر آور و استراس زا خیلی زود جاشون با روزای پر امید و روشن عوض میشه.

پی نوشت 3:دیشب اینجا یه برف قشنگ اومد ولی رو زمین نموند.

برچسب: نویسنده: imi تاريخ: چهارشنبه 27 فروردين 1393 ساعت: 17:58

صفحه بندی