ما را به فراغ مبتلا نکن
مدت هاست دلتنگی صحبت با تو تمام وجود را فرا گرفته است. ای کاش دوباره می شد از نو ساخت اما گویا همیشه همه چیز قابل جبران نیست.خدایا در فصل خزان، ما را به خزان مناجات و ارتباط با تو گرفتار نکن. مناجاتی از خواجه عبدالله انصاری و بازگو کردن دردهای درون:
الهـی
باز آمدیم با دو دست تهی چه باشد اگر مرحمی بر خستگان نهی
الهـی
گرفتار آن دردم كه تو دوای آنی و در آرزوی آن سوزم كه تو سرانجام آنی
الهـی
هر دلشده ای با یاری و غمگساری و من بی یار و غریبم
الهـی
چراغ دل مریدانی و انس جان غریبانی، كریما آسایش سینه محبانی و نهایت همت قاصدانی
الهـی
جرم من زیر حلم تو پنهان است و تو پرده عفو خود بر من گستران
الهـی
این چیست كه با دوستان خود را كردی كه هر كه ایشان را جست ترا یافت و تا ترا ندید ایشان را نشناخت
الهـی
عاجز و سرگردانم ، نه آنچه دانم دارم و نه آنچه دارم دانم
الهـی
بر تارك ما خاك خجالت نثار مكن و ما را به بلای خود گرفتار مكن
الهـی
چون به تو بنگریم شاهیم و تاج بر سر وچون بخود تگریم خاكیم و از خاك كمتر
الهـی
هر كس تو را شناخت هرچه غیر تو بود بینداخت
برچسب:
نویسنده: imi
تاريخ: پنجشنبه
2 آبان
1392 ساعت: 3:03