یه سلام گرررمه گرررم به همه دوستای گلم که با احوال پرسی ها و نگرانی هاشون منو شرمنده ی محبتشون کردن
خوبید عزیزانم؟!
من و همسرمم خوبه خوبیم شکر خدااا...یه برف قشنگ داره اینجا میاد...جای اون دوستانم که هنوز موفق نشدن برف زمستونی امسال رو ببینن سبزززززز
این دوهفته ایی که نبودم کلی برنامه مهمونی داشتیم و حسابی خوش گذروندیم،خیلی مختصر براتون تعریف میکنم.
شب یلدا که خونه ی مامانم اینا بودیم و سبزی پلو ماهی و فسنجون دستپخت مامان گلم رو خوردیم و بعدشم که مراسم یلدا رو برگزار کردیم و کلی تنقلات و میوه و شیرینی جورواجور رو در حد ترکیدن خوردیم و بعدش بابای عزیزم برامون حافظ خوند...خاله جونم و همسرش و گل پسر 9 ماهشونم بود.
چند روز خونه مامانم اینا موندیم و منم که مچ دستم درد میکرد و هیچ کاری نمیکردم...رفتم دکتر که گفت ورم کرده و یه مدتی باید باهاش مدارا کنم و یه ماه دیگه مجدد برم،با مامانم رفتیم خرید و چند تا لباس خونگی و یه شلوار و یه شال و یه دست پارچ و لیوان گرفتم...مامانمم پرده های اتاق خواباشونو عوض کرد و یه لوستر هم گرفت.
بعد از چند روز اومدیم خونه و تو این چند وقت هم که شام و نهار خونه ی مادرشوهر مهربونم بودیم و فقط برای خواب و استراحت میومدیم خونه ی خودمون...یا اینکه غذا از بیرون میگرفتیم و یا بیرون میخوردیم خلاصه حسابی پشتم باد خورده و تنبل شدم!!!
چهارشنبه ی ها هم رفتیم خونه ی مامانم اینا و جمعه ها آخرشب برگشتیم خونه...هفته ی پیش چهارشنبه آماده شدیم و همین که از اومدیم بیرون دیدیم ووااای چه برفی اومده کلی رو زمین نشسته بود و شدید هم میبارید منم به همسرم گفتم با این وضع بارش شدید برف بهتره نریم ولی عزیز دلم قبول نکرد و گفت ایراد نداره و نمیخواد تو ذوق من بخوره از اینکه آماده شدیم و به قصد رفتین اومدیم بیرون...نمیخواست من دلگیر شم...واقعا چی میتونه بهتر از این باشه که همسر و همراه آدم همه جوره هواشو داشته باشه و بخواد که خوشحالمون کنه!!!هر روز بیشتر از قبل بخاطر داشتن عشقم کنارم احساس خوشبختی میکنم اونم از نوع مفرط...خلاصه توکل بر خدا راه افتادیم جاده خوب بود ولی یه جاهایی مه غلیظی همه جا رو گرفته بود...دیروز هم با مامانم رفتیم آایشگاه موهامو کوتاه کردم یه صفایی هم به ابرو و صورتم دادم...شام ما و مامانم اینا دعوت بودیم خونه ی دخترعمه پدرم خیلی به زحمت افتاده بودن و دور همی خوبی بود...دیشبم طبق معمول ساعت 10 شب راه افتادیم و 11:30 رسیدیم خونه ی عشقمون...صبح هم همسرم صبونه رو آماده کرد پاشدم باهم صبونه خوردیم و الانم عزیزم داره برگه های دانشجوها و دانش آموزاشو تصحیحی میکنه و منم در خدمتتون هستم...تا چند وعده هم غذا داریم...هفته پیش مادرشوهرم بهمون زرشک پلو با مرغ و آش رشته داده که هنوز نخوردیم دیشبم مامان جووونم قورمه سبزی و کشک پادمجون بهمون داده...خدایا همه ی عزیزانم رو به خودت سپردم حسابی مراقبشون باش هفته پیش رفتیم برف بازی خیلی خوش گذشت کلی حالمو خوب کرد.

دوشنبه هم امتحان پایان ترم عکاسی دارم و هنوز هیچی نخوندم...
پی نوشت:چندتا از دوستان پرسیده بودن که همسرم شغلش چیه که ما اینجا زندگی میکنیم،منم همینجا جواب میدم سوالاتتون رو دوستان،همسرم مهندس عمران و ناظر چندتا پروژه است اینجا و علاوه بر این نقشه کشی و معماری هم تدریس میکنه هم تو دانشگاه هم تو هنرستان،تدریس خصوصی هم انجام میده.
ببخشید که کامنتای پست قبل رو بدون جواب تایید کردم...خیلی نمیتونم با مچم کار کنم بعدشم باید برم درس بخونم...خیلی دوستووووووون دارم
پی نوشت:میخواستم براتون کلی عکس بذارم ولی سایت های آپلود بسختی باز میشدن و نشد عکس بذارم...ایشالله تو یه فرصت دیگه...منتظر عکسام باشید.
برچسب:
نویسنده: imi