خرید بک لینک

یه رمان جدید رو شروع کردم به خوندن. به شدت درگیرش بودم. طوری که تا ساعت 5 صبح یه ریز خوندم! امیر نصف شب بلند شد آب بنوشه. با تعجب نگام می کنه و می گه: تو که هنوز بیداری! مگه روز رو گرفتن که شب نشستی پاش؟ با اینکه می دونهمن خوره رمان هستم ولی باز هم باورش نمی شه به خاطر یه رمان از خوابم بزنم. اینو گفتم چون یاد خاطره ای افتادم از زمانی که تو شرکت کار می کردم:

یه روز از روزهای قدیم یعنی 2 سال پیش که سرکار می رفتم، به شدت درگیر خوندن یه رمان آبکی از این مدل آب دوغ خیاری بودم. شب تا 5 صبح نشسته بودم پاش. 5 خوابیدم و 7 صبح بیدار شدم رفتم شرکت. توی مسیر خونه تا شرکت یه بند کتاب دستمبود و می خوندم. رسیدم شرکت بالاجبار کتاب رو گذاشتم کنار تا صبحانه میل کنم. بعد از صبحانه باز هم کتاب جلوم باز بود و هر وقت فرصت می کردم می خوندمش. وسطهای روز بود که سرم کمی خلوت بود. کتاب رو باز کردم و دقیقا قسمت حساس داستان شروع به خوندن کردم. به شدت غرق بودم. توی داستان دو نفر داشتند با هم صحبت می کردند. تلفن اتاقم زنگ خورد. گوشی رو برداشتم. همچنان غرق داستان بودم......... از پشت خط یکی گفت سلام! اونقدر غرق بودم که فکر کردم شخصیت داستان پشت خطِ! جواب دادم سلام. منتظر شدم بقیه صحبت هایی که توی کتاب هست رو طرفم بهم بگه! یهو طرف گفت: خانم نجفی برگه هایی که باید می رفت دفتر تجهیزات رو فرستادید!!!!! یهو تازه صدای مدیر عامل رو تشخیص دادم و انگار که آب یخ ریختن رو سرم تازه به خودم اومدم و گفتم: ببخشید مهندس شما هستید؟! با تعجب که واقعا می تونستم پشت خط تصور کنم قیافه اش رو گفت: معلومه حواستون کجاست؟ پس قرار بود کی باشه؟ با شرمندگی گفتم: ببخشید حواسم نبود. و از اونجایی که سابقه درخشانی در کتاب خوندن داشتم. بهم گفت: باز هم کتاب می خونید؟؟!!! سریع برای اینکه کارم رو رفع و رجوع کنم گفتم: نه مهندس به شدت درگیر کار هستم و دارم حسابهای فلان بیمارستان رو تنظیم می کنم..........

اونم طوری که کاملا مشخص بود که باور نکرده. گفت: کاملا مشخصه.......... . این برام تجربه نشد. یه ساعت بعد که باز هم درگیر خوندن بودم یه آن دیدم یه چیزی عین شبه جلوم ظاهر شد. اول فکر کردم آبدارچی ست اهمیت ندادم. در صفر ثانیه که این تصور رو کردم یه دست اومد روی کتابم! سرم رو بالا کردم و دیدم مهندس بالاسرم ایستاده. عین چی از جام پریدم و گفتم: کی اومدید مهندس؟با لبخند و کمی اخم بهم نگاهکرد و دستش و از روکتابم برداشت و گفت: یه ساعته دارم صداتون می کنم. اونقدر غرق کتاب هستید که حتی متوجه حضور من هم نشدید. از خجالت سرخ شدم. و هیچ جوابی برای گفتن نداشتم......... . فقط گفتم: ببخشید رمانش خیلی قشنگِ. پدرانه لبخند زد و گفت: من که مخالف کتاب خوندن شما نیستم. ولی دیگه اونقدر هم درگیرش نشید که از کار خودتون بمونید. اینبار رو ندید می گیریم........ و همچنان این جریان ادامه داشت و ایشون ندید می گرفتند و من هم آدم بشو نبودم :))))))

هیییییییی یادش بخیر....... دلم برای صدای قدمهاش تنگ شده. کاش ایران بود و می رفتم به دیدنش.........

من اینجوری رمان می خونم. اصلا حد وسط ندارم در این زمینه. یا اصلا نمی خونم وقتی هم شروع به خوندن کنم دیگه خورد و خوراک ندارم.............

برچسب: نویسنده: imi تاريخ: چهارشنبه 27 فروردين 1393 ساعت: 18:01

صفحه بندی