این روزها اصلا حال خوشی ندارم. دلگیرم و غمگین. احساس می کنم قلبم به شدت شکسته. نمی دونم چطور می تونم بگذرم. دلم می خواد تلافی کنم ولی هر جور که فکر می کنم می بینم در شخصیت من نیست که بخوام مثل خودش باهاش برخورد کنم. دوست ندارم که خدا جلو پاش بذارِ کاری که با من کرد. چون دردش خیلی زیاده و می دونم که آدم ضعیفی مثل اون اصلا تاب و تحملش رو نداره........ . وقتی دارم می نویسم بغض راه گلوم رو بسته. این دل شکستن اصلا حق من نبود. من تاوان کاری رو دارم پس می دم که اصلا نمی تونم خودم یه روزی با کسی بکنم. نمی دونم کجای راه را اشتباه رفتم و کجای این جاده زندگی، دل شکوندم که حالا خدا سرراهم قرار داده. دارم سعی می کنم بگذرم. مثل همیشه. دارم سعی می کنم این غم رو هم گوشه ای از قلبم بذارم و درش رو ببندم. فقط یه خاطره تلخ بشه برام. یه خاطره که هیچوقت دوست ندارم یادآوریش کنم. ولی هر کاری می کنم هزار جور فکرهای تلخ تر از خود ماجرا تو ذهنم رژه می ره. دیروز وقتی قلبم شکست و وقتی صدای خورد شدنش رو شنیدم نتونستم کنترلی روی اعصابم داشته باشم و هر چی که از فکرم گذشت رو به زبون آوردم و در جواب کارش بهش گفتم. از حرفهام پشیمون نیستم. خلایق هر چه لایق. ولی باز هم ته دلم دارم فکر میکنم که این حرفها بعید بود از دهن من دربیاد.......... . وقتی که تحمل آدمی به حدی می رسه. دیگه نمی تونه جلوی سرریز شدنش رو بگیره. و دیروز من همچین حالی داشتم.
هم غصه بخون با من، تواین قفس بی مغز
لعنت به چراغ سرخ، لعنت به چراغ سبز...........
برچسب:
نویسنده: imi