خرید بک لینک

یه سلام شاد به همه دوستای گلم

ببخشید که دیر به دیر میام وب و اصلا بهتون سر نمی زنم. ایشاالله سرم که خلوت شد به همتون سر می زنم و از شرمندگی تون درمیام

امروز بازارچه بچه های بی سرپرست و بدسرپرست رو داشتیم. جالبتر اینکه امروز سالگرد ازدواج من و امیر بود و من باید می رفتم بازارچه. چون کلی کار ریخته بود سرم. صبح امیر منو به یه کله پاچه مهمون کرد تا با انرژی بیشتری برم بازارچه. توی بازارچهاز بس که سرپا بودم و هی داد می زدم و قسمت غذا، غذاهای ایرانی رو حراج می زدم و می فروختم با هر طریقی که فکرش رو بکنید. پاهام از درد داشت منفجر می شد.با یکی از بچه ها قرار می ذاشتم که مثلا از من مصاحبه کنه که به عنوان مشتری، آیا غذاهای بازارچه خوب بوده یا نه؟ و من هم دقیقا در قالب مشتری می رفتم و از غذاهایی که توی بازارچه می فروختند تعریف می کردم و از خواص گیاهی و یا انرژی زا بودنشون تعریف می کردم.

هم فال بود هم تماشا. دیگه اسمم سرزبونها افتاده بود و از انجمنهای دیگه از من دعوت می کردند که تو بازارچشون شرکت کنم تا بتونم براشون فروش کنم. خلاصه اینکه با صدایی گرفته شب ساعت 9:30 منتظر امیر بودم. و هنوز مقداری کار رو سرم هوار بود. امیر با تیپی متفاوت از همیشه وارد بازارچه شد. و از اونجا که بچه ها یه سریشون می دونستند سالگرد ازدواجمونه کلی برای من و امیر دست زدند و یه سری ها از من تعریف کردند و یه سری هم که باعث شده بودمبا تبلیغ من، جلوی تبلیغاتشون گرفتهبشه گله کردند. امیر بیرون از بازارچه منتظر من شد و من گفتم تا نیم ساعت دیگه میام پیشت. بعد از رفتن امیر من هم بقیه کارهام رو انجام دادم و با تلفن دوباره امیر از بچه ها خداحافظی کردم و رفتم. همه چی رو فروخته بودیم حتی لیموهای قاچ خورده که کنار غذا می ذاشتیم رو هم تو یه ظرف ریختم و حراج کردم و خوشبختانه یکی پیدا شد و یه جا خرید. فروش خیلی خوبی داشتیم. و خوشحال رفتم سمت امیر.

وقتی سوار ماشین شدم. امیر با دوتا دیگه از دوستانمون هماهنگ کرده بود تا شام بریم بیرون و وقتی من شنیدم خیلی خوشحال شدم. رفتیم فرحزاد، جای همگی خالی. هوا سرد بود ولی تو یه اتاقک چادری که اجاق گاز داشت نشستیم. امیر برای امشب کلی تدارک دیده بود که من با دیدنشون کلی سورپرایز شدم. باورش برام سخت بود امیر اینهمه زحمت کشیده بود برای امشب. کیک خریده بود. دو تا از نزدیکترین دوستانمون رو دعوت کرده بود به همراه هدیه ای که بهم داد. اصلا انتظارش رو نداشتم. چون قبلا برام سالگرد عقد و عروسی رو یکی کرده بود و هدیه داده بود و با دیدن هدیه دوباره جا خوردم. خلاصه اینکه کلی ذوق کردم با اینکه خسته بودم ولی خیلی خوش گذشت. و روز و شب خوبی رو سپری کردم. جای همگی خالی بود. دوست داشتم همگی در این شادی سهیم باشید.

امیر عشق زمینی من که با بودنتَ به عشق آسمونی رسیدم. همیشه در قلب من هستی و خواهی ماند. ممنون که کنارم هستی و با بودند به من امید زندگی می دی.

برچسب: نویسنده: imi تاريخ: چهارشنبه 27 فروردين 1393 ساعت: 18:01

صفحه بندی