فقط اون لحظه ای احساس می کنم خودمم و به خودم نزدیکم، که "مادری" می کنم. نه وقتایی که کنار پدرش دراز می کشم و به صدای نفس هاش گوش می دم، نه وقتایی که توی مهمونی های کسل کننده و کشدار شرکت می کنم، نه وقتایی که با خانواده ام می گذرونم، نه وقتایی که کتاب می خونم یا دارم درس می دم... نه... من فقط توی همون لحظه ای خودم هستم که مادر چیچیلاسم.وقتی بهش غذا می دم. وقتی به خواسته هاش گوش می دم. وقتی می شنوم"مامان". وقتی صورتش رو میاره و می ذاره روی دستام و می گه "نازی" وقتی نق می زنه و میاد بغلم. وقتی می بوسمش و بوی موهاشو حس می کنم. وقتی لب دریا با اسب و شن و خاک بازی می کنه و زمین می خوره و با گریه میاد که زانوهاشو ببوسم .وقتی گازم می گیره و رد کبودی دندوناشو روی بازوهام می بوسه. وقتی دستای وانیلیش رو می کشه روی گردنم و دندوناشو روی هم فشار می ده....
من توی اون لحظه ای زنده ام که با چیچلاس باشم.
این عروسک نماینده منه توی دستاش. اسمشو گذاشته مامان.

برچسب:
نویسنده: imi