تازه ظهر شده. دوس دام بگم که چه روز خوبی داشتم. با چیچیلاس بودن هر لحظه اش خوبه ولی بعضی روزا پر از آرامشم.خواب دیده بودم که سونات 17 بتهون رو می زنم امروز بلند شدم و یه کمی تمرین کردم. عاشق این آهنگم. چیچیلاس پشت گلدونا با برگهای خشک بازی می کرد و استثنائا کاری به کارم نداشت برای یه مدت. منم آهنگ رو زدم. زدم و آوای نتها رو خوندم. عشق کردم.چقدر لذت بردم. چقد آروم شدم.ولی خب یه چیزی رو می دونم و اونم اینکه فردا یا یه ساعت دیگه دوباره می شم همون آدم سابق. غمگین و ناراضی. دیشب با همسر حرف زدیم. اخرش به جرو بحث کشید من همه شب تا صبح آرنج درد داشتم. بعد از بحث و استرس آرنجم درد می گیره جدیدا.اما من می رم دکتر. می رم و دارو می گیرم. می خام خوب باشم. می خام خودموگول بزنم . لااقل برای یه مدت. اگه گول خوردم که چه بهتر و اگه هم نشد یه فکری می کنم. دارو های قدیمی رو میریزم دور و به دکتر می گم که یه جوری مغزمو از کار بندازه.یه جوری که بتونم به خودم دروغ بگم و شاد باشم.نمی خام بهار و تابستون بدی داشته باشم. نمی خام سال بدی داشته باشم.چیچیلاس بهم می چسبه یاد گرفته بگه "دوست "یعنی "دوستت دارم" یه لبخند این بچه دنیا رو بهم هدیه می ده. ولی خب یه چیزایی هست که باید بهش اعتراف کنم. وقتی همسر خوبی نباشم یه بخش بزرگی از مادر خوب بودن رو هم ندارم.
برچسب:
نویسنده: imi
تاريخ: چهارشنبه
27 فروردين
1393 ساعت: 18:01