امروز صبح برای اولین بار با هم صبونه خوردیم.من داشتم نون گرم میکردم که قوطی کره بادوم زمینی رو آورد و داد زد"مامان بیا دربیار" (مامان بیا در اینو باز کن) بعد کنار هم روی زمین نشستیم. براش لقمه های کوچولو درست کردم وخورد و قر داد و گفت "به به" هی می پرسید"اینجیه؟"من بهش می گفتم "کره بادوم زمینی"می خندید. باز به اون چیزی که توی دهنش داشت اشاره می کرد و می پرسید "این چیه؟" من باز می گفتم"کره بادوم زمینی"تو چشماش نگاه کردم و یادم اومد از بارداریم که تا لنگ ظهر توی تخت می موندم و یه موجودی توی شکمم شنا می کرد که حالا اومده بیرون. روبروی من نشسته و پایه صبونه و چایی و همه تنهایی هام شده. انگار همین دیروز به دنیا اوردمش. هنوز همون نگاه نوزادی توی چشماش هست.یک خنده این بچه دنیا رو جلوی چشمم می لرزونه.تو خوابم نمی دیدم اینهمه دوست داشتنش رو.