خرید بک لینک

When the chips are down, these uh, these "civilized people", they'll eat each other

u200d~ Joker/ The Dark Knight



+ کتابها بیان تجربه و شهودِ آدمها هستند، و هر کس که روشنتر و صریحتر آن را گفته باشد کتاب خوبتری نوشته است. به گمانم هر کتاب را هم باید در کانتکستِ خاص و تشریفاتِ درستش خواند تا بتوان فهمیدش. نیچه را نمیشود در تختخواب خواند ، در نظرت پاک دیوانه میآید یا احمق. باید بالای کوهی بخوانی دور از تنفس ناپاک هر جنبنده و با نیمنگاهی به شهر گُهگرفته. جایی که خواندن مثلا استوارتمیل ، او را در در نظرت به دیوی پلید و فرومایه مبدل میسازد. و هر کتابی بر روی تنهایی مریخ باید خُرداندیشانه به نظر برسد.


+کوری را دو بار خواندم. یک بار وقتی زمین هنوز جوانتر بود -در تختخواب لابد- و یک بارچند وقت پیش در یک جایِ کارگاهمانند ، با یک عالم آدم که اینور و آنور میرفتند و ساکت نمیشدند. خیلی نایس به هم لبخند میزدند و میگفتند سلام. کوری بار اول یک کتاب معمولی بود – البته این را نمیشود گفت. وقتی همه از یک کتاب تعریف میکنند حتی اگر معمولی باشد باید ازش تعریف کنی و هیچوقت نگویی «ممولی بود»، و گرنه حسابی بهت حالی میکنند که اندازهی گاو سرت نمیشود و سوات نداری، متسفانه- وقتی وَسَطای شورش تیمارستان، ساعت شش شد –ساعت شش در کارگاه کذایی یعنی اُغواغ – از توی کتاب بیرون آمده بودم. کور نبودم. میدیدم.


+وقتی کور نیستی. میبینی. -نه فقط دیدن. میشنوی، بویشان میکنی- وقتی میبینی به آنچه دیدهای فکر هم میکنی. متفاوت فکر میکنی. میفهمی چطور دروغ میگویند، پشتهماندازی میکنند، کلک میزنند و زور میگویند. آن وقت از خودت میپرسی چرا نمیبینند؟ چشم که دارند. -بعضیهاشان چشمهای خیلی خوبی هم دارند- چرا چشمهایشان را باز نمی کنند، چرا میترسند، چرا کسی برایشان خوب است که نفهمد، که نبیند، که بیخیال شود، که خودش بزند به کوچهی علیچپ. چرا اگر بیخیال نشوی – به قول هِبِل- خواب دنیا را آشفته کردهای. آب در لانهی موران ریختهای.


+کوری یک شَر دیگر هم دارد. وقتی نمیبینند خیال میکنند بقیه همه کورند. بقیه همه نمیبینند. احساس دانش از کوری دیگران غرورشان را شکل میدهد. اعتماد به نفسشان را بینهایت میکند و حماقتشان را کامل میکند. به گمانم این تنها گناهیست که وجود دارد.


+یک نفر در گودر نوشته بود اگر ساراماگو بود بینایی آدمها را پس نمیداد. من اگر جای ساراماگو بودم، بینایی آنها را اینجوری نمیگرفتم. آنها خوب فهمیده بودند که کور هستند –که خود دانش بزرگی است، سقراط میگفت داناترینِ انسانهاست چون میداند که نمیداند- اگر من کوری را مینوشتم آدمها را کمکم کور میکردم. جوری که خودشان نفهمند کور شدهاند. اصلاً تغییرات فکری و اجتماعی این جوریست. ندیدن یک چیز و بیخیال شدنش و بعد یک چیز دیگر و می دانیم سومی و چهارمی هم میآید و پنجمی، تا کار به جایی میرسد که جلوی چشمت سر آدمها را میبرند و تو سطح دغدغهات وضع هوا و پایینتنهی کیم کارداشیان است. کوری ، نداشتنِ یک حس نیست، کوری از دستدادن شعور است، نداشتن خرد ، مرگ احساس.



+ما از کی کور شدیم؟


برچسب: نویسنده: imi تاريخ: چهارشنبه 27 فروردين 1393 ساعت: 18:01

صفحه بندی