دراز کشیدم زل زدم به چوب پرده ی طلایی رنگ پنجره ی اتاقم دارم فک میکنم ، چند دقیقه ای غرق میشم توی افکارم بعد به خودم میام یادم نمیاد دقیقا داشتم به چی فک میکردم!!!

تا به امروز هیچ وقت توی زندگی 24 سالم ، اینقد ذهنم از دغدغه پر نبوده...هیچوقت توی این سالها، بی هدف نبودم...نه اینکه بی هدف باشم ، نه! ولی هرچی فک میکنم هرچی سعی میکنم فرداهامو تصور کنم نمیتونم ...
این روزا خیلی احساس بی هدفی میکنم دوست دارم یه هدف بزرگ واسه خودم تعیین کنم و هی براش بجنگم،حتی اگرم به هدفی که تعیین کردم نرسم این جنگیدنه برام خیلی لذت بخشه! گاهی فکر میکنم کاش دوباره کنکور بدم! اما اینبار رشته تجربی و برا پزشکی

یا شایدم پرستاری یا اگه نشد داروسازی و اتاق عمل و اینجور چیزا....؟چمیدونم! نه اصلا برم ارشد علوم قرآن بخونم یا نه برم سر کارررر!(درحقیقت دنبال کار) نمیدونم یه هدف خوب میخوام...
این روزا پیش و پا افتاده ترین مسائل هم برام مث یه بن بست خیلی وحشتناکه.خیلی حرفا دارم که نمیزنم... ولی الان حس میکنم یه جایی از دنیام که هیچ امیدی وجود نداره...فقط دلم معجزه میخواد...فقط یه دونه، یه دونه
معجزه واسه تموم شدن تموم این حس های بد .... چقد دلم یه خبر خوب میخواد...
برچسب:
نویسنده: imi
تاريخ: چهارشنبه
27 فروردين
1393 ساعت: 18:02