راستش چند شب پیشا محمد بهم زنگ زد بعد من چون اعصابم
خورد بود پیش مامانمینا بودم نتونستم جوابشو بدم بعد اس داد که اگه
جواب ندی ممکنه دیگه صدامو نشنوی اینو که گفت بدتر ریختم بهم..
قبلش به خاطر مامان بزرگم اعصابم بهم ریخته بود به خاطره اینه که
خبردادن مامانبزرگم سرطان داره...
بعد امروز باهاش صحبت کردم میگه به همه ی لیست تلفنم زنگ زدم
حلالیت بطلبم گفت شنبه عمل داره برا کلیه اش هرچی گفتم بگو
کدوم بیمارستان گف چیه میخوای با امیر بیای ملاقات؟؟؟
ای خداجون تو بگو چیکارکنم؟؟؟
دوست داشتن جررررررررمه؟؟؟؟
من محمدو دوسش دارم
راستی دیشب یکی به اسم خودم تو وبلاگ نظر گذاشته بود
فک کنم خودش بود یعنی خود محمد...
آخ امروز زنگ زد انق دلم واسه خودشو صداش تنگ شده بود
دلم میخواست فقط محمد صحبت کنه....
من محمدو دوس داررررررم...
برچسب:
نویسنده: imi